سایت خدماتی بیست تولزابزار تبادل لینک اتوماتیک
سایت خدماتی بیست تولزابزار تبادل لینک اتوماتیک
حرف هایی از ته دل

حرف هایی از ته دل

وبی که میتونید توش حرف بزنید...دردودل کنید...اینجا اندازه ی تمام حرفهای ناگفته جا هست...اینجا برای همه ی حرفهای خودمونی به رنگ صورتی جا هست... من گوش دارم و به تمام درد و دل هایت گوش میدهم دوست صورتی من...

شاعر نیستی...

تلخ است
که لبریز حقایق شده
است
زرد است
که با درد موافق شده است

  شاعر نشدی
وگرنه می‌فهمیدی
پـــایـیـز بهاریست که عاشق شده است!

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

افتاد....

افتاد
آن سان که برگ
- آن اتفاق زرد -
می افتد.

افتاد
آن سان که
مرگ
- آن اتفاق سرد -
می افتد.

اما
او «سبز» بود و «گرم» که
افتاد...



قیصر امین پور...

 


 

 

 

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

من عاشقی بلد نبودم!

من حتی عاقلی هم بلد نیستم!

در مسابقه برگ پاییز ی و جوی گذران آب

هر عاشقی میفهمد

که برنده مسابقه برگ است

که یک جای سرنوشت گیر کرده است!

وهر عاقلی میداند

تمام عمر رانبایست به انتظار یک روز رسیدن برگ ماند!

من نه عاقلی بلد بودم و نه عاشقی!

بلد نبودم حرفی هست؟

 

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤۱ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

در مسیرِ باد بایست...
عاشقانه‌هایم را
سپرده ام به باد تا برایت بیاورد....

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

تنهایی یا پاییز؟مسئله این نیست....

تنهایی
نامِ دیگر پاییز
است،
هرچه عمیق‌تر
برگ‌ریزانِ خاطره‌هاتْ بیش‌تر....

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

کجایی غریبه؟؟؟؟؟؟

قراری نیست
برای بی قراری من...
تو ....
پشت هیــچ پنجره ای نیستی

راستی کجایی غریبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

خرمالو میخوام ... وااااااای

 وااااااااااای جان من اینارو ببینین...

دلتون نمیخواد...؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 نتونستم به پستام ادامه بدم و اینارو نادیده بگیرم....

1 دونه از اینا بیوفته من اولین کسی هستم که میگیرتش....

همه ی این فصل یه طرف این خرمالو هاش یه طرف....

مگه نه؟

راستی دقت کردین این درخت تنها درختی که با این که هیچی برگ ازش نمونده اما میوه میده؟!!!!!!!!! چرا انقدر بخشنده است؟!!!!!!!

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

برف پاک کن؛ جان می کـَـنَد...
باران، اما
این سوی شیشه است!

...

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

یک صدای خیسِ خط خطی
میچکد
از میان ابرها
بوسه میزند
به گونه های من
خدا...

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

باران... نقش زد... باهم بر پنجره...

بر پنجره
نقش می زند
باران...
راه، راه
راهی که تو رفته ای...

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

باران که می بارد

 همه چیز تازه میشود
حتی داغ نبودنِ

تو...

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

حسن یوسف هاهم منتظرند....

نمیخواهی فکری به حال چشم انتظاری حسن یوسف ها کنی؟!!!

نمیخواهی بیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

سراسر امروز
باران بارید
اگر از سنگ‌ها آهی بر نمی‌خاست
جز من
چه‌کس
غیاب تو را می‌دانست ؟

                         

[ سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

ببار باران...ببار برمن...

زیبا ستاره های کلامت را
در
لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و
عشق
بچرخانم
بر حول این مدار

[ سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

بوی بارون...

بویِ موهات؛ زیر بارون
بویِ
گندم زار نمناک
بوی شوره زار خیس
بوی خیس تن خاک...

[ سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

قارچ های سمی...

 

چترها در باران
قارچ های متحرک هستند
و من،
از خوش بینی
،
سبدی ساخته ام...
پیش پایم؛
تردید
،
سنگِ هشداری ستکه به من می‏گوید:

 قارچ ها اغلب سمی هستند

 

[ سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢۳ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

عجب منبری دارد...

عجب منبری دارد این
پاییز...
همین که از منبر بالا می‏رود
رنگ از رخ‏ تمام درختان
می‏پرد...
به باد که روی لب هایش مینشیند؛
تمام درختان به گریه
می‏افتند...
و برگ ریزان
آغازیدن می‏گیرد ...

[ سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٦ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

حکم باغ گلستان...؟

چه قدر فتنه ی بادِ خزان فراگیر
است

که حکم باغ و گلستان، زوال
و تغییر است

به خاک می سپری برگ
و بر، درخت بلند!

همین برای
زمین منتهای تحقیر است!

[ سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

می شناسمت ای سفیدی ...

به شادی
مردم اعتماد مکن برف
تا می‌باری نعمتی
چون بنشینی به لعنت‌شان دچاری.

چیزی در سکوت می‌نویسی
همه‌مان را گرفتار حکمت خود می‌کنی
ما که
سفید‌خوانی‌های تو را خوب می‌شناسیم.

[ دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

هوای نبودن تو... خیس است

باران می بارد...
و من؛
در این هوای نبودنِ تو
،
مینشینم؛ پشت پنجره ی مه
گرفته
...
سرم؛
تکیه میخورد به شیشه...‏
و انگشتانم؛
بی هوا
می لغزند روی شیشه و
نقش میزنند...
و گونه هایم؛
آهسته آهسته،

خیس می‏شوند...

نقش میزند.......

[ دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

مرگ بر مرگ...

در زمانی که بر خاک غلطید
از
تگرگ سحرگاهی،
                         آن برگ،

 

زیر لب،       
تند،
            باباد می گفت:

 زنده بادا،
زندگانی!
مرگ برمرگ

  مرگ بر مرگ!


[ دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

شاعر بارانی...

چترم را؛
کنار ایستگاهی
در مه،
جا گذاشته ام!
خیس و خسته آمده ام...
و حالا؛
شاعر که
نه، بارانم!

[ یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 


حوالی این ساعت های بارانی
جای زیادی برای رفتن
ندارم غیر از
کنار پنجرۀ خیس
یا
پشـت بــام خـانـه

یا
کوچه پس کوچه های این
شهر غریب...
.
.
.
خیالم راحت
خبری از آغوشِ تو
نیست!

[ یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]