سایت خدماتی بیست تولزابزار تبادل لینک اتوماتیک
سایت خدماتی بیست تولزابزار تبادل لینک اتوماتیک
هزار و یکمین برگ - حرف هایی از ته دل

حرف هایی از ته دل

وبی که میتونید توش حرف بزنید...دردودل کنید...اینجا اندازه ی تمام حرفهای ناگفته جا هست...اینجا برای همه ی حرفهای خودمونی به رنگ صورتی جا هست... من گوش دارم و به تمام درد و دل هایت گوش میدهم دوست صورتی من...

هزار و یکمین برگ

هزار برگ پاییزی

 در گوشم فریاد می زنند:

 که مبادا خواب بروی یلدا

 هزار برگ پاییزی

 بر سرم میبارد

تا مبادا رگ های مغزم

 از یکدیگر باز شوند...

 هزار برگ پاییزی

به چشمانم خیره می شوند

تا مبادا نگاه کنم...

 هزار برگ پاییزی

زیر پایم صدا می کنند

 خش ..... خش

مبادا از روی ما بگذری یلدا

هزار برگ پاییزی نمی دانند

که من هزارویکمین برگ از پاییزم

 که زیر پای رهگذری

 له شدم...

و صدایی هم از من به گوش نرسید

حتی صدای خش خش خرد شدن برگ

من همان هزارویکمین برگ از پاییزم 

که حتی درخت هم برای داشتنم تقلا نکرد

همانم که زرد زردم

و

هیچ از من نمانده

جز خورد شده هایم زیر پای رهگذر

 

 

پاییز که می شود
انگار از همیشه عاشق ترم
در تمام طول پاییز
نمناکی شب ها را
با تمام منفذهای پوستم
لمس می کنم
وچشمانم همه جا
نقش دیدگان تورا جستجو می کند
پاییز که می شود
همراه برگها رنگ عوض می کنم
زردو نارنجی می شوم و
با باد تا افقی که چشمانت
درآن درخشیدن گرفت
پیش می روم
و مقابلت به رقص درمی آیم
تا آن جا که باور کنی
تمام روزهایی که از پاییز گذشته
تا به امروز
همواره عاشقت بوده ام
پاییز که می شود
بی قراری هایم را در باغچه کوچکی
می کارم و آرام آرام
قطره های باران را
که روزهاست در دامنم جمع کردم
به باغچه می نوشانم
میدانم تا آخر پاییز
تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد
و با اولین برف زمستان
به بار خواهد نشست
پاییز که می شود
بی آنکه بدانم چرا
بیشتر از همیشه دوستت دارم
و بی آنکه بدانی چرا
دلم بهانه ات را می گیرد
وپاییز امسال....
عشق جنس دیگری دارد و
معشوق خواستنی تر است...
کاش می دانستی!

 

پادشاه فصل ها
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی
که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها، پاییز

 

 

پاییز برای بعضی ها دل انگیز است و برای بعضی ها غم انگیز…
برای من فصل سردی دلهاست…
فصل باریدن اشکها…
فصل تنهایی قدم زدن روی برگهای نارنجی…
فصل رقصاندن آتش سیگار در سیاهی و سکوت شب…
اینروزها هوای دلم هم پاییزیست

 

[ جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]