سایت خدماتی بیست تولزابزار تبادل لینک اتوماتیک
سایت خدماتی بیست تولزابزار تبادل لینک اتوماتیک
باران - حرف هایی از ته دل

حرف هایی از ته دل

وبی که میتونید توش حرف بزنید...دردودل کنید...اینجا اندازه ی تمام حرفهای ناگفته جا هست...اینجا برای همه ی حرفهای خودمونی به رنگ صورتی جا هست... من گوش دارم و به تمام درد و دل هایت گوش میدهم دوست صورتی من...

 

 

سهراب گفتی:چشمها را باید
شست... شستم ولی...؟

گفتی:جور دیگر باید دید ... دیدم
ولی...؟

گفتی:زیر باران باید رفت... رفتم ولی...؟

او نه چشم های خیس
و شسته ام را دید

نه نگاه دیگرم را

او هیچکدام را ندید!!!

فقط
در زیر باران به طعنه ای خندید و گفت: دیوانه ی باران ندیده...

[ چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٥:٥۸ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

تنهایی یا پاییز؟مسئله این نیست....

تنهایی
نامِ دیگر پاییز
است،
هرچه عمیق‌تر
برگ‌ریزانِ خاطره‌هاتْ بیش‌تر....

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

کجایی غریبه؟؟؟؟؟؟

قراری نیست
برای بی قراری من...
تو ....
پشت هیــچ پنجره ای نیستی

راستی کجایی غریبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

برف پاک کن؛ جان می کـَـنَد...
باران، اما
این سوی شیشه است!

...

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

یک صدای خیسِ خط خطی
میچکد
از میان ابرها
بوسه میزند
به گونه های من
خدا...

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

باران... نقش زد... باهم بر پنجره...

بر پنجره
نقش می زند
باران...
راه، راه
راهی که تو رفته ای...

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

باران که می بارد

 همه چیز تازه میشود
حتی داغ نبودنِ

تو...

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

سراسر امروز
باران بارید
اگر از سنگ‌ها آهی بر نمی‌خاست
جز من
چه‌کس
غیاب تو را می‌دانست ؟

                         

[ سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

ببار باران...ببار برمن...

زیبا ستاره های کلامت را
در
لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و
عشق
بچرخانم
بر حول این مدار

[ سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

بوی بارون...

بویِ موهات؛ زیر بارون
بویِ
گندم زار نمناک
بوی شوره زار خیس
بوی خیس تن خاک...

[ سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

می شناسمت ای سفیدی ...

به شادی
مردم اعتماد مکن برف
تا می‌باری نعمتی
چون بنشینی به لعنت‌شان دچاری.

چیزی در سکوت می‌نویسی
همه‌مان را گرفتار حکمت خود می‌کنی
ما که
سفید‌خوانی‌های تو را خوب می‌شناسیم.

[ دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

هوای نبودن تو... خیس است

باران می بارد...
و من؛
در این هوای نبودنِ تو
،
مینشینم؛ پشت پنجره ی مه
گرفته
...
سرم؛
تکیه میخورد به شیشه...‏
و انگشتانم؛
بی هوا
می لغزند روی شیشه و
نقش میزنند...
و گونه هایم؛
آهسته آهسته،

خیس می‏شوند...

نقش میزند.......

[ دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

مرگ بر مرگ...

در زمانی که بر خاک غلطید
از
تگرگ سحرگاهی،
                         آن برگ،

 

زیر لب،       
تند،
            باباد می گفت:

 زنده بادا،
زندگانی!
مرگ برمرگ

  مرگ بر مرگ!


[ دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

شاعر بارانی...

چترم را؛
کنار ایستگاهی
در مه،
جا گذاشته ام!
خیس و خسته آمده ام...
و حالا؛
شاعر که
نه، بارانم!

[ یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 


حوالی این ساعت های بارانی
جای زیادی برای رفتن
ندارم غیر از
کنار پنجرۀ خیس
یا
پشـت بــام خـانـه

یا
کوچه پس کوچه های این
شهر غریب...
.
.
.
خیالم راحت
خبری از آغوشِ تو
نیست!

[ یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

اب شو موسیقی منجمد...

تو چقدر
ساده‌ ای که بر همه یکسان میباری
تو چقدر ساده‌ ای که سرنوشت بهار را روی
درخت‌ها می‌نویسی
که شتک‌ها هم می‌خوانند.

آخر ببین
چه جهان بدی شد
آفتاب را
داور تو قرار داده‌اند
و تو با پائی لرزان به
زمین می‌نشینی
پیداست که می‌شکنی برف.
 

تا قَدرت را بدانند
با سنگریزه و خرده شیشه فرودآ
فکر می‌کنم سرنوشت مرا جائی دیده‌ ای
برف...

آب شو
آب شو! موسیقی منجمد!‌
و بیا و ببین
رنج را تو کشیدی
به نام بهار
تمام می‌شود...

 اب شو موسیقی منجمد من...

[ دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

همنطوره... مگه نه؟

میدونی چرا بارون از پشت شیشه قشنگ تره

چون بدون اینکه خیس بشی احساسش میکنی

مثل دیدن گریه کسی که خیلی دوستش داری ، همینطوره مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

[ جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

خش خش..

وقتی ناله های خرد شدنت زیر پای بارون

نوای دل انگیزی شد چه فرقی می کند برگ سبز کدام درختی . . .

[ جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

بغض بارانی..

چه سنگین گذشت عصر بارانی ام

گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را

گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود

تا حرفهایم

در بستری از بغض بخوابند

 

 

 

[ جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

بهانه نیاور... رنگین کمان من

اگر میدونستی چقدر دوستت دارم...

برای اومدنت بارون رو بهانه نمیکردی...

رنگین کمان من...

 

[ پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد

ولی باران نمیدانند که من دریایی از دردم

به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم . . .

[ پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

پنجره ی باران خورده ات را باز کن

چند سطر پس از باران

چشمهایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده

دلم برایت تنگ است...

[ پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم:

من تنها نیستم , تنها منتظرم

 

[ پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

بهانه...

میدانم که می مانی و از قلبم بیرون نمیروی

پس لااقل باران را بهانه کن ، دارد    باران    می آید . . .

 

 

[ پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]