سایت خدماتی بیست تولزابزار تبادل لینک اتوماتیک
سایت خدماتی بیست تولزابزار تبادل لینک اتوماتیک
باز هم من حرف دارم - حرف هایی از ته دل

حرف هایی از ته دل

وبی که میتونید توش حرف بزنید...دردودل کنید...اینجا اندازه ی تمام حرفهای ناگفته جا هست...اینجا برای همه ی حرفهای خودمونی به رنگ صورتی جا هست... من گوش دارم و به تمام درد و دل هایت گوش میدهم دوست صورتی من...

 

قلبمو میخوای؟

نه عزیزم...

کمی دیر اومدی...

کمــــــــــی...

.

.

.

.

دلم برایت سوخت

entere قلبم و بزن...

 

 

هستی آریا             

 

 

                

[ یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

آتش گرفتم... بســــــــــــــــــــــــه...

هرجاکه میبینم نوشته است:

خواستن، توانستن است!

آتش میگیرم...

یعنی او نخواست که نشد؟؟؟

[ شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

عجب منبری دارد...

عجب منبری دارد این
پاییز...
همین که از منبر بالا می‏رود
رنگ از رخ‏ تمام درختان
می‏پرد...
به باد که روی لب هایش مینشیند؛
تمام درختان به گریه
می‏افتند...
و برگ ریزان
آغازیدن می‏گیرد ...

[ سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٦ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد

ولی باران نمیدانند که من دریایی از دردم

به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم . . .

[ پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

دیگر به اسمان نگاه نمیکنم....

اینجا برتگاه است...

نمیخواهم در تحمل نبودنت تردید کنم....

[ پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

گاهی...

[ پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

جملات الهام بخش

[ پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

شعر می گویم.... تو

خاطرت هست؟
می گفتم در قانون من
چه بدانی چه ندانی،
چه بخوانی چه نخوانی
وقتی خون به نقطه ی جوش می رسد،
...شعر می شود...

اما چند روزیست واژه ها خیال قافیه شدن ندارند!
شعر امشبم تنها یک کلمه است:


تــــــ ــو!

[ دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

هزار و یکمین برگ

هزار برگ پاییزی

 در گوشم فریاد می زنند:

 که مبادا خواب بروی یلدا

 هزار برگ پاییزی

 بر سرم میبارد

تا مبادا رگ های مغزم

 از یکدیگر باز شوند...

 هزار برگ پاییزی

به چشمانم خیره می شوند

تا مبادا نگاه کنم...

 هزار برگ پاییزی

زیر پایم صدا می کنند

 خش ..... خش

مبادا از روی ما بگذری یلدا

هزار برگ پاییزی نمی دانند

که من هزارویکمین برگ از پاییزم

 که زیر پای رهگذری

 له شدم...

و صدایی هم از من به گوش نرسید

حتی صدای خش خش خرد شدن برگ

من همان هزارویکمین برگ از پاییزم 

که حتی درخت هم برای داشتنم تقلا نکرد

همانم که زرد زردم

و

هیچ از من نمانده

جز خورد شده هایم زیر پای رهگذر

 

 

پاییز که می شود
انگار از همیشه عاشق ترم
در تمام طول پاییز
نمناکی شب ها را
با تمام منفذهای پوستم
لمس می کنم
وچشمانم همه جا
نقش دیدگان تورا جستجو می کند
پاییز که می شود
همراه برگها رنگ عوض می کنم
زردو نارنجی می شوم و
با باد تا افقی که چشمانت
درآن درخشیدن گرفت
پیش می روم
و مقابلت به رقص درمی آیم
تا آن جا که باور کنی
تمام روزهایی که از پاییز گذشته
تا به امروز
همواره عاشقت بوده ام
پاییز که می شود
بی قراری هایم را در باغچه کوچکی
می کارم و آرام آرام
قطره های باران را
که روزهاست در دامنم جمع کردم
به باغچه می نوشانم
میدانم تا آخر پاییز
تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد
و با اولین برف زمستان
به بار خواهد نشست
پاییز که می شود
بی آنکه بدانم چرا
بیشتر از همیشه دوستت دارم
و بی آنکه بدانی چرا
دلم بهانه ات را می گیرد
وپاییز امسال....
عشق جنس دیگری دارد و
معشوق خواستنی تر است...
کاش می دانستی!

 

پادشاه فصل ها
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی
که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها، پاییز

 

 

پاییز برای بعضی ها دل انگیز است و برای بعضی ها غم انگیز…
برای من فصل سردی دلهاست…
فصل باریدن اشکها…
فصل تنهایی قدم زدن روی برگهای نارنجی…
فصل رقصاندن آتش سیگار در سیاهی و سکوت شب…
اینروزها هوای دلم هم پاییزیست

 

[ جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

 

خوابـــــــــــــــــید…
بدون ” شب بخیر ”
شاید می دانست
بی او
هیچ ساعتی
از زندگی ام
به خیر نیست…

 

[ جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]

غم دل باتو بگویم....

 گاهــــی هیـــچ کــــس را نــداشــتـ ـه بـــاشـــی بهتــــر است
داشتــــن بعضــــی هـــا
تنهــــاتــــرت مـــی کــنــد . . .

 این روزها زیــــــــادی ساکت شــــــــــده ام ،نمی دانــــــم
چـــــــرا حرفــــــــهایم،به جـــــــــــــای گلواز چشمهایم بیرون می
آیند…

. . .
این سه تا نقطه را برای تو گذاشته ام
!
همیشه اینها نشانه ی سانسور نیست...
هزار
حرف و تصویر و خاطره در آن خوابیده !

با این
سرعتی که جا گذاشتی‌اَم
هیچ‌وقت به تو نمی‌رسم؛
مثلِ یک لاک پشتِ
پیر!
دوستت داشتم
و نفهمیدی ؛
و این... تقصیر تو نبود ، قدت به عشق نمیرسید ...! 

 

زن دلش میخواهد بدون آستین بپوشد
دلش میخواهد موهایش را باز بگذارد
دلش میخواهد پاشنه بلند به پا کند
ذات زن این است که به خود برسد و مانند طاووس که تا متوجه نگاه دیگران میشود ،
پرهایش را باز میکند ، خودنمایی کند....
... معنی کارش این نیست که فکرش یا خودش منحرف است!
تو ... تو ... تویی که باید چشمهات رو بشویی و با دید دیگری به زن نگاه کنی  

خندیدن، خوب است . قهقهه، عالی است
گریستن، آدم را آرام می کند
اما...
لعنت بر بغض

: آنقــــدر فــــــــریادهایــــم را سکــــــــوت کرده ام که اگـــــر به چشمانـــــــم بنگری،
کـــــــَـــــر میشوی ...!!

 نه
تو دروغگو نیستی
من حواسم پرت است!
گفته بودی دوستم داری بی اندازه
خوب که فکر می کنم
تازه می فهمم که “بی اندازه” یعنی چه!

 نگاه که هرزه باشه، حجاب هم اگه داشته باشی اونجور که می خواهد تو را تصور میکند
پس فکری به حال مغزهای فاحشه کن
نه حجاب من!

سخــــت اسـت بغض داشـــتـه بـــــاشی
بغضـــــت را هیچ آهنگی نــــــــشکند...
جــــُز صــــدایِ کسی که دیــــــگر نیست.

باران میباردبه حرمت کداممان نمیدانم!
من همین قدرمیدانم باران صدای پای اجابت است
خدا باهمه جبروتش دارد ناز میخردنیاز پس می دهد....

[ سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ هستی آریا ]

[ نظرات () ]